X
تبلیغات
رایتل

وقتی عقل و احساس از هم فاصله میگیرند!



یه روزی در زمان حضرت علی ، و جنگی که بین حضرت علی و معاویه رخ داد. معاویه داشت شکست میخورد. و عمروعاص امد و پیشنهادی داد و عده ای رو فرستادن که قرآن بر نیزه کرده بودن و میگفتن قرآن باید بین ما حکم کند. و عده ای بین سربازان حضرت علی (ع) که بعد ها از خوارج شدند. احساساتی شدن و در واقع جوگیر شدن و بدون اینکه حتی ذره ای فکر بکنن . امدن و گفتن ما با قرآن نمی جنگیم! مالک آمد و گفت این ها جز چند تکه کاغذ هیچی نیستن و قرآن ناطق علی است.ولی اون ها توجهی نکردن ، چون عاقلانه تصمیم نگرفتن و احساساتی شدن. در زمان ما هم در سال 88 این آقای فتنه گر وقتی دید در انتخابات شکست خورده است در مقابل دوربین های بیگانه به دروغ و بدون هیچ دلیل و مدرکی اعلام کرد که در انتخابات تقلب شده و رای من رو دزدیده اند . بعد از اون عده ای از مردم احساساتی شدن و به خیابان ها ریختن . بدون اینکه از اون آقای فتنه گر دلیل بخوان. و اون مسائل پیش آمد. 

بین خیلی از جوان ها هم همین بساطه ، طرف با دختر مردم دوست میشه یه مدت با هم میگن و می خندن . طرف فکر میکنه به عشقش رسیده . باهاش ازدواج میکنه بعد از یه مدتی بهش بی اعتماد میشه و کم کم می فهمه که ازش خوشش نمیاد و میخواد طلاق بگیره . و میره دنبال یکی دیگه روز از نو و روزی از نو.آخه دختر اینطوری ، پسراینطوری هم شد عشق؟؟؟!!!! من دوستی داشتم که دختری رو توی کارخونه دیده بود جوگیر شده بود توی خیابون جلوش رو گرفته بود و ازش خواستگاری کرده بود. آدم باید عاشق عاقل باشه نه عاشق بی عقل . امام حسین رو برای چی دوست داری؟ امام حسین رو که هیچ وقت ندیدی؟ خب به خاطر قیافه اش و مسائل بی ارزش و پیش پا افتاده نبوده . به خاطر هدفشه . یادمه وقتی بچه بودم دم در مدرسه یه گدا نشسته بود و روی یه کاغذ نوشته بود پدر و مادرم رو از دست دادم و کسی رو ندارم و چند تا سکه ی یک تومنی و 5 ریالی گذاشته بود. ما هم بچه بودیم و سرمون نمی شد . خیلی احساساتی شده بودیم و دلمون براش سوخته بود. همه ی بچه ها هر کدوم 100 تومن 200 تومن به بالا امدن بهش دادن و اونم طوری داشت نقش بازی میکرد که ما فکر میکردیم واقعاً داره گریه میکنه. اون روز هم 100 تومن 200 تومن پول زیادی بود. فردای اون روز مدیر مدرسه سر صف برامون حرف زد و گفت که اون فرد یه کلاهبردار بود وقتی شما بهش کمک میکردید بعد امدم دیدم داره پولا رو میشمره و می خنده. امدم بهش گفتم کلاهبرداری میکنی؟ اونم شروع کرد به التماس کردن . بهش گفتم تا پلیس نیومده راهتو بکش برو. اون روز تجربه ی بزرگی برای من توی زندگی بود که هیچ وقت سریع احساساتی نشم و قبلش یه کم فکر کنم. ما خیلی از آدم ها سطحی نگر و ظاهر بینیم.

 توی احساسات که مردم ایران یه چیز عجیبی از مردم دنیا جلوترن. نمیگم کلاً احساساتی شدن بده نه. برخی مواقع خوبه ولی نه اینکه باعث بشیم بی خودی به خودمون و دیگران آسیب بزنیم. 

حرف آخرم اینه که وقتی احساس از عقل دور بشه فاجعه به پاش میشه.

نظرات (4)
سلام
ممنون که به وبلاگ من ا ومدید
بازم بهم سر بزنید خوشحال می شم...
امتیاز: 0 0
یکشنبه 9 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 08:35 ق.ظ
به نظرم قصه گداهه نامربوط بود!
ولی عقل همکاری نکنه فاجعه است, موافقم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اتفاقا گدا ها به این موضوع ربط داشت . چون بچه که بودیم احساساتی شدیم و عاقلانه فکر نکردیم . و فریب خوردیم.
سه‌شنبه 11 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 01:42 ب.ظ
سلام دوست عزیز
خسته نباشی . خدا قوت
خیلی ممنون که به ما سر زدی و نظر دادی . بازم به ما سر بزن . منتظر شما هستم . راستی مطالب خوبی گذاشته بودی . خدا خیرت بده عالی بود . با مطلبی جدید منتظرتون هستم .
خدا ان شا الله عاقبتون رو به خیر کنه . دعامون کنید . یا مهدی
http://torkaman.blogsky.com
اگه میشه لوگوی حقیر در وبتون قرار بدید / خیلی ممنون .
امتیاز: 0 0
شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:22 ق.ظ
ممنون میشم لطف کنید 4 مطلب آخر وبلاگم تحت عنوان(کنترل جمعیت) رو بخونید و نظرتونو بگید برام.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 09:40 ب.ظ
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نظر بدهید
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد